خرید بک لینک
 +این حجم بی حوصله گی انصافانه اس؟...ینی حتی منی که انقدر ذوق میکنم از دیدن برق ی عکس نکرفتم از خودم امروز...+من قبلا وقتی یکی میگفت پلکم میپره نمیفهمیدم یعنی چی ولی جدیدا منم اینجوری میشم گاهی :( +هِی اخرین نامه ی جمشید و دلبر و گوش میدم و هِی نفس عمیق میکشم...+بخوابیم بلکم فردا ی روز جدیدِ متفاوت بود :)+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:36&nbsp توسط خپلو  | 

برچسب: نویسنده: ماهان نیک‌فر تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 18:27

یا بنی ادم أنا أقول للشي ء كن فيكون، أطعني فيما أمرتك أجعلك تقول للشي ء: كن فيكون.

ای فرزند آدم، من به هرچه می گویم «باش »می شود،

مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن تا تو را چنان قرار دهم که به هرچیز که بگویی «باش»بشود

+حدیث قدسی

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۶ساعت 0:26  توسط خپلو |

برچسب: نویسنده: ماهان نیک‌فر تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 9:34

من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید علف خسته گی ام را بچرد

*سهراب سپهری*

+خوبین شما؟دلتون تنگ شده برام معلومه

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶ساعت 20:13  توسط خپلو |

برچسب: نویسنده: ماهان نیک‌فر تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 9:34

اگه دوست داشتین فاتحه بخونین

مرگ،بی رحمانه ترین انتقامیه که خدا از اطرافیان ی نفر میگیره...

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ساعت 8:4  توسط خپلو |

برچسب: نویسنده: ماهان نیک‌فر تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 9:34

این روزا درسته خیلی غم داره،ولی این دور هم بودنه...دلگرمیه...دیروز داشتم فکر میکردم دلم واسه مهسا تنگ شده و میدونستم دیگه نمیاد چون تهران رفته...امشب که بهناز گفت غروب مهسا بلیط داره من و هانیه تعجب کردیم...مهسا؟...مگه میشه...هانیه زنگ زد به مهسا ببینه کی حرکت میکنه...گفته بود به هانیه:دلم اونجا داشت میترکید نمیتونستم بمونم...هانیه میگفت منم که اون ی روزی که واسه امتحانم رفتم و برگشتم احساس خفه گی میکردم تو تهران...نمیتونستم طاقت بیارم...بعد شنیدن این حرفا به خودم حق دادم که تنهاییه این روزا اذیتم کنه...درسته ما بخاطر اینکه عزاداریم دور هم جمع شدیم اما همین باعث میشه کمتر آشفته باشیم... +اکثرا موقع پذیرایی و کار همراهی میکنن ولی نمیدونم چرا انقدر بهناز و مهسا از من تعریف میکنن :) مامانم به مهسا میگه مگه چیکار کرده انقدر تعریف میکنی؟...میگه:خاله از همه چی سر در میاره اخه :)) تازه شهناز میگفت حیف پسرم کوچیکه وگرنه عروس خودم میشدی :))...محبوبه ام میگفت:خانووومه رویا اصن :))...پرنیان ام کلی تعریف کرده ازم پیش مامانش اینا...ولی عوضش ی دیس حلوا رو ی جور ضایه تزیین کردم که بهناز کلی متلک انداخت و من گفتم خیلیم خوبه :)) +میبینین؟...عزا همین شکلیه...ی لحظه داری به تزیین حلوا میخندی و لحظه ی بعد داری گریه میکنی چون... +امیدوارم هیچ وقت غم از دست دادن هیچ عزیزی و نبینین :) + نوشته شده در

برچسب: نویسنده: ماهان نیک‌فر تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 9:34

صفحه بندی